درسته بين من و تو / فاصله بيداد مي كنه
فكر رسيدنه به تو / اين دلم و شاد مي كنه
برای رسيدن به هم / صبوري كن ليلي من
مجنونم و سر به جنون / با من بمون اي شب شكن
پشت نگاه پنجره / منتظرم تا برسي
اگه نياي من مي ميرم / تو تب اين دلواپسي
ليلي وشي آهوي من / تو صحراي اين دل زار
با يك نگاه مست تو / تو دام تو شدم شكار
مي خوام بموني منتظر / اين فاصله تموم ميشه
نباشي روز و شب من / بدون تو حروم ميشه
نگو به من ديگه بسه / ما كه به هم نمي رسيم
نگو تو اين فاصله ها / هر دو تا توي قفسيم
نگو صبرت تموم شده / خسته شدي از انتظار
ميخواي كه تنهام بذاري / با من نداري تو بهار
من از تبار عاشقام / هم كيش فرهاد و جنون
هر جا مي خواي بري برو / اما تو شعر من بموم
سلامي بي پاسخ...
چيز زيادي ندارم كه بنويسم ... حالم خيلي گرفته ... كاش مي شد بهش بگم كه چي به سر من آورده و چي به من ميگذره ...
فقط خواستم به دوستاني كه مي گن چرا اينقدر از تهائي مي گم و چرا اينقدر سياه مي نويسم بگم كه دليلش چيه .
حالا تنها رفيق من كه هميشه باهام مونده و هست و هيچوقت تنهام نميذاره تنهائيه كه اينگار هرگز رهام نميكنه...
آره دوست عزيز توئي كه چرك نوشته هاي منو مي خوني ، آره با تو هستم ، دليل اين همه سياهي شما آدمكا هستين ...

دليل تنهائی من
گفتي چرا ترانه هام / پر از سياهي و غمه
تو چشماي منتظرم / غصه دارم يه عالمه
گفتي چرا تو شعر من / آئينه صد تيكه ميشه
كاش كه ميشد بهت بگم / ايندفعه اين آخريشه
آخه كسي رو تن من / بجز تبر برام نبود
كسي كنار من نموند / به زير اين سقف كبود
آخه كسي مرهم نشد / همه شدن زخمي سياه
به بوم زندگي من / همه زدن رنگ تباه
حالا بگو ترانه رو / من با چه رنگي بخونم
سفيد و سرخ و آفتابي / بگو كه مي خوام بدونم
وقتي كه اين آدمكا / مترسكاي جاليزن
تموم شعراي منم / برگ ريزوناي پائيزن
آهاي آهاي بچه محل / تو كه غريب و بي كسي
من اگه خاكستريم / تو چرا توي قفسي
حالا بگو ترانه رو / من با چه رنگي بخونم
خاكستري يا كه سياه / بگو كه مي خوام بدونم

سوختم خاکسترم را باد برد بهترین دوستم مرا از یاد برد

من مرگ نور را
باور نمیکنم
و مرگ عشق های قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که میشکفت
در قلب های ملتهب ما
مانند ذره
ذره ای مشتاق
پروانه را به جانب خورشید آغاز کرده بودم
با این پر شکسته
تا آشیان نور پرواز کرده بودم
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه ی آن عشق پاک را
در خویش داشتم
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسته زخورشید و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان دیرپا
من را نشانده اند
من را به قعر دره ی بی نام و نشان با سر نشانده اند
بر دست و پای من زنجیر و بند نیست
اما درون سینه ی من زخمی ست در نهان
شعری؟؟؟؟؟
- نه! آتشی است این ناسروده در دلم
این موج اضطراب
من مانده ام ز پا
ولی آن دورها هنوز
نوری ست
شعله ای ست
خورشید روشنی ست
که میخواندم مدام
اینجا درون سینه ی من زخمی ست کهنه که می کاهدم مدام
با اشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد،
یا روز و روزگاری بر عاشق شکسته گذر دارد؟؟؟؟؟؟؟؟
کجایی مرگ؟!!!
کجایی ای تنها حقیقت راستین من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم
با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت ، نمی توانم به سویت بیایم
بالهایم شکسته اند و پاهایم بسته حتی برای سقوط در گودال تاریک گور
هم نمی توانم گامی بردارم تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو
میروم.....
کجایی مرگ؟!!!

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم...
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم میکنند می نگرم
اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم
امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد
امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است
قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند
امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد
نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد
نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم
امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه های مرا احساس می کنم
واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است
صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد
من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم
همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم
امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است
سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند